شب آرزو ها…

عیبی ندارد اگر شبیه معلم های ریاضی به دفتر شعرهایم نگاه میکنی… همانقدر سرد… همانقدر بی تفاوت… و بی اهمیت… معلم ریاضی که احساس هیچ جایی در معادلاتش ندارد و مختصات محورهایش هیچ ربطی ب محور رویاهای کسی ندارد… که برای هر چیز توی ذهنش الگوریتمی میگذارد و تابع اتفاقات یکهویی نیست…
شبیه معلم های ریاضی تایید میکنی انگار که یک قانون علمی را در مثالم درست به کار برده باشم … همانقدر رسمی … همانقدر محترمانه… همانقدر تحکم آمیز… شبیه معلم هایی که میخواهند هر طور شده نشانت بدهند که آدم های جدی هستند… که خالی از احساسند و تابع قانون… تابع جبر… تابع حساب و کتاب و تابع هندسه ای که زاویه هیچ کدام از شکل هایش شبیه کنج هیچ دلی نیست…

شبیه معلمهای ریاضی شده ای و من باز هم دفتر ادبیاتم را به اشتباه سر کلاست آورده ام…

جریمه اش را به جان میخرم اصلا حاضرم تمام عمرم را روی یک پایم بایستم اما کاش میتوانستم ثابت کنم توی دفتر شعرهای من هم، همه توانت را که برای آوردن یک نفر به کار بگیری جوابش با یک به توان یک دفتر حساب تو یکی است…

تاريخ : جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۶ | 11:15 | نویسنده : مرضیه | نظر بدهید
شب آرزو ها…
همیشه آرزو کردن برایم سخت بوده… همیشه مواقعی ک قرار بوده و نیاز بوده آرزو کنم دست و پایم را گم کرده ام… خواسته هایم را زیر و رو کرده ام… اولویتشان را… اما باز یادم نبوده.. حواسم نبوده… چیزی خواسته ام که بعدترش گفته ام ای کاش این یکی را آرزو کرده بودم… چرا این را نخواستم؟؟… و افسوس های این مدلی بسیار… امشب اما نمیخواهم هیچ آرزویی بکنم… یعنی نمیخواهم هیچ آرزویی برای خودم بکنم … امشب میخواهم همه سهمم از آرزوها را تقدیم تو کنم… که با شادی ات دنیایم شاد شود …که لبخندت حالم را خوب کند و جای هیچ افسوسی برایم نماند… توی این شب از خدا میخواهم که خانه دلت گرم باشد و آسمانش پر از ستاره…که هیچ غصه ای نتواند کمرت را خم کند… که اشکی اگر بر گونه ات می چکد اشک شوق باشد… و غصه ای اگر کنج دلت خانه میکند موقتی باشد و چیز هایی را به تو بیاموزد که نیاموخته ای … که دردها هشیارت کنند … که آدمهایی سر راهت قرار بگیرند که حرفی برای گفتن داشته باشند و گوشی برای شنیدن…
از خدا میخواهم که همیشه عاشق باشی و عاشق بمانی که عشق گرچه گاهی تلخ و آزاردهنده است اما انسان عاشق به خدا نزدیک تر است… و چیزی در دنیا به اندازه قلب عاشق ارزشمند نیست… از خدا میخواهم که نگذارد هیچ گاه کسی، اتفاقی، حرفی قلبت را بشکند… که هیچ چیز دردناک تر از قلبی شکسته نیست…

از خدا میخوام که سایه مهربانی اش را از سرت کم نکند…

آمین……

تاريخ : جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۶ | 0:30 | نویسنده : مرضیه | نظر بدهید
ان مع العسر یسری…
مادرم چند روز پیش میگفت خدا رو شکر که امسال مورچه ها از باغچه راه نکشیدن بیان تو خونه… با به یاد آوردن حرفش خنده ام گرفت وقتی مورچه ای را دیدم که با زحمت دانه اش را از میان فرش های گل برجسته عبور میداد…. بیچاره مادر…
مورچه راهش را از میان گلهای قالی باز میکرد و با زحمت پیش میرفت. به سطح صاف و هموار که میرسید سرعتش زیاد میشد و به برجستگی ها که میرسید به سختی راه میرفت…

توی خیالم به مورچه فکر کردم که به خانه ک برسد حتما برای بقیه خواهد گفت که اینجا جای ماندن نیست … از بین این همه جا صاف آمده ایم وسط این کوهستان بی سر وته که برای آوردن یه دانه باید این همه کوه و صخره را بالا پایین کنیم. حتما رو به مورچه لاغر اندامی که زنش است خواهد گفت هوا که بهتر شود از اینجا میرویم…

من ب سختی های زندگیشان فکر میکنم .. به سختی های زندگیم… کوه هایشان ب طرز خنده داری مسخره می آید… و بعد فکر میکنم که حتما همین طور که من دارم از بالا سختی مورچه ها را نگاه میکنم و میخندم یک نفر هم بالاتر از من دارد سختی های زندگی مرا نگاه می کند که چطور زیر بارشان خم شده ام و دارد توی دلش به مسخرگیشان می خندد…

روی لبم لبخندی می نشیند و به مادر که دارد آشپزخانه را دستمال می کشد نگاهی می اندازم… خدا کند مورچه ها زودتر عاصی شوند و بارشان را بگذارند روی کولشان و بروند تا مادر لانه جدیدشان را ندیده و خانه خرابشان نکرده است…

تاريخ : دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۶ | 9:0 | نویسنده : مرضیه | 2 نظر
اختر نمدزن…
یه وقتایی هم هست توی عشق که میفهمی که نمیتونی کنارش باشی… نمیخواد کنارش باشی… هیچ رقمه تو دلش جا نداری… اینطور وقتا آدما چند دسته میشن… یکی اونایی که ول میکنن و میرن دنبال زندگیشون… یکی اونایی که کارشون ب جنون میرسه… یه دسته سومی هم هست که کمتر کسایی سراغش میرن …اصلا خودش یه درجه س توی عشق … شاید بالاترین درجه عشق… وقتی ک نمیتونی هیچ کاری کنی سپر بلاش میشی… جونتو با عشق واسش میدی… واسه خاطرش با آغوش باز به استقبال خطر ، حتی مرگ میری… این اوج دوست داشتنه … مثل اختر نمد زن سریال پشت بام تهران… بدجور به دلم نشست این کاراکتر … بدجور درکش کردم… هر کاری کرد که ببیندش ندید… هرکاری کرد بگه دوست دارم نفهمید … آخر قصه با مرگ خودش نجاتش داد و نشون داد که چقد عاشقه… اینجور مردن قشنگ ترین شکل مرگه… بدون هیچ ترسی… بدون هیچ عذابی…
پ ن: از خدا مرگ این شکلی میخوام … مرگ با عشق …مرگ برای عشق… مرگ ب پای عشق…